گلبانگ سربلندی...

«حــــــرف ب»

**********

به بوی نافه ای کآخر صبا زان طرّه بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

**********

برخیز تا یکسو نهیم این دلق ازرق فام را
بر باد قلاّشی دهیم این شرک تقوا نام را

********** 

بد مکن٬ یا که نکوئی ز جهان چشم مدار
کآنکه جو کشت٬ محالست که گندم درَوَد

********** 

بلای عشق را٬ جز عاشق شیدا نمی داند
به دریا رفته می داند مصیبتهای طوفان را

********** 

بر ما گذشت نیک و بد٬ امّا تو روزگار
فکری به حال خویش کن٬ این روزگار نیست

********** 

به عالم هر کجا درد و غمی بود
بهم کردند و عشقش نام کردند

********** 

با دوست بگوئید که دیگر نکند ناز
ما را هوس نازکشیدن به جهان نیست

**********

بدان کمر نرسد دست هر گدا (حافظ)
خزانه ای به کف آور ز گنج قارون بیش

********** 

برف پیری اگر از غصّه به سر زود نشست
دولت عشق تو پاینده٬ جوانیم هنوز

********** 

به راحت نَفَسی٬ رنج پایدار مجوی
به شب شراب نیارزد٬ به بامداد خمار

********** 

به حدّ دانش خود٬ در زمانه دانستم
که استراحتِ دنیا٬ به قدر نادانیست

********** 

به پیری گر نمیخواهی که محتاج عصا گردی
ز پا افتادگان را در جوانی دستگیری کن

********** 

بشنو این نکته ی سنجیده ز غم خورده ی عشق
که به از زنده ی بی عشق بود٬ مرده ی عشق

********** 

به دنیایی که مردانش عصا از کور می دزدند
من از خوشباوری آنجا محبّت جستجو کردم

**********

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

**********

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

**********

بر جبین نقش کن از خون دل من خالی
تا بدانند که قربان تو کافر کیشم

********** 

به قدرِ بودنِ دنیا به فکر دنیا باش
کسی همیشه درین خاکدان نمی ماند

********** 

با هر که دوستیِ خود اظهار می کنم
خوابیده دشمنیست که بیدار می کنم

********** 

به وقت گریه٬ چو بر هم زنیم مژگان را
ز آب چشم٬ خجالت دهیم طوفان را

********** 

به کرم پیله می ماند رذالت پیشه در منصب
چو می پوشد قبا ابریشمی٬ گم می کند خود را

********** 

بر کلاه فقرِ ابراهیم ادهم نقش بود:
قدرِ درویشی کسی داند که شاهی کرده است

********** 

با نظرتنگان نشستن٬ عمر ضایع کردن است
می شود کوتاه عمر رشته٬ تا با سوزن است

********** 

به شب نشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

********** 

به چشم زنده دلان خوشتر است خلوت گور
ز خانه ای که در آن میهمان نمی آید

********** 

بیچاره تر ز ماست٬ بر او رحم واجب است
هر کس که گوید از خوشی روزگار ما

********** 

بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهد همچو توئی٬ یا به فسق همچو منی

********** 

بسکه حرف حق کسی در دهر نتواند شنید
گیرد اول در اذان گفتن مؤذن گوش را

********** 

به روز نیک کسان غم مخور دلا٬ زینهار
بسا کسان که به روز تو آرزومند است

********** 

بر هر کسیکه می نگرم در شکایت است
در حیرتم که گردش گردون به کام کیست؟

********** 

بود گمگشته تر از ما٬ چو خبردار شدیم
آنکه میخواست به مقصود رساند ما را

********** 

به من گذار که لب بر لبش نهم ای جام
تو قدر بوسه ی آن نوش لب چه میدانی؟

********** 

به چه عضو تو زند بوسه؟ نداند چه کند
بر سر سفره ی سلطان چو نشیند درویش

********** 

به یک نگاه٬ دو صد مرده می کنم زنده
خبر دهید ز اعجاز من مسیحا را

********** 

بر روی من٬ آنچه سپیدی کند نه موست!
گردیست مانده بر رخم از رهگذار عمر

********** 

به هر که هر چه دهی٬ نام آن مبر (صائب)
که مال خود طلبیدن٬ کم از گدائی نیست

********** 

باده پر خوردن و هشیار نشستن سهل است
گر به دولت برسی مست نگردی مردی

********** 

بود از موی سپید٬ امّید بیداری مرا
بالش پر گشت! آنهم بهر خواب غفلتم

********** 

باغبان غنچه نچیدم٬ ز من آزرده مشو
پاره های جگر است اینکه به دامان دارم

********** 

با سایه تو را نمی پسندم
عشق است و هزار بدگمانی

********** 

به گفتار بنگر٬ که گفتار چیست!
به گوینده منگر٬ که گوینده کیست!

********** 

به تموّل نرسد٬ هرکه نشد اهل فساد
تا که دندان نخورَد کرم٬ مطلاّ نشود

********** 

با هر کمال٬ اندکی آشفتگی خوشست
هر چند عقل کل شده ای٬ بی جنون مباش

********** 

بر آب افتد اگر عکسی از آن برگشته مژگانش
برون آرد روان از آب٬ چون قلاّب ماهی را

********** 

بعد مردن به تو معلوم شود رنج حیات
رهرو آن لحظه بنالد که به منزل برسد

********** 

به دامنت نرسد دست کس٬ که جلوه ی حسن
تو را به بام فلک برد و نردبان برداشت

********** 

با چشم تر٬ به یاد تو رفتیم از جهان
چون طفل خردسال که گریان به خواب شد

********** 

بیم طوفان ز چه ما را؟ که ز سر آب گذشت
گو بترس ای که تو را سیل فنا تا کمر است!

********** 

بسا شکست٬ کز آن کارها درست شود
کلید رزق گدا٬ پای لنگ و دست شَل است

********** 

به هر چمن که رسیدی٬ گلی بچین و برو
به پای گل منشین آنقَدَر که خوار شوی

********** 

بسته بودیم لب از حرف جفایت ز وفا
سخنی گفتی و ما را به زبان آوردی

********** 

بر مال و جمال خویشتن٬ غرّه مباش
کآن را به شبی برند و این را به تبی

**********

با دیده ی عبرت بین٬ بین عکس مرا فرزند
منهم به همین آئین٬ بودم به جهان یکچند

**********

بسکه شستیم به خوناب جگر جامه ی جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود٬ ای ساقی

**********

به خضر هم نکنم اعتماد راهبری
به رنگ راهنما بسکه راهزن دیدم

**********

به هوس می نگرم بر افق موی سپید
ذوق خوابست مرا٬ در شب مهتابی خویش

**********

بیگانه دزد را به کمین می توان گرفت
نتوان رهید زآفت دزدی که خانگیست

**********

بیگانگی نگر که من و یار٬ چون دو چشم
همسایه ایم و خانه ی هم را ندیده ایم

**********

بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
زان پیش که سبزه بر دمد از خاکت

**********

به هر که جور نکردی٬ نمی توانستی
تو آن نئی که جفائی توانی و نکنی

**********

به حشر تن به جحیم افکنم نخستین گام
دل و دماغ رسن بازی صراطم نیست

**********

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 17:45  توسط حمید شکوهی  |