«حــــــرف ت»
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت به در نرود
**********
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت٬ به از ما کم نباشد
**********
تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز
همه شب ذکر تو میرفت و مکرّر میشد
**********
ترسم به یک تغافل بیجا خورَد شکست
پاس دلم بدار٬ که بسیار نازک است
**********
تا دامن محشر نتوان دوخت به سوزن
مژگان تو چاکی که مرا در جگر انداخت
**********
تا اختلاف و بغض و حسد هست کارمان
این است حال ما و ازین نیز بدتر است
**********
تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است
عالمی را شاد کرد آنکس که یک دل شاد کرد
**********
تن پرستیّ و سبک خیزی محشر؟ هیهات!
هر که شب سیر خورَد٬ وقت سحر سنگین است
**********
تاب یک جلوه نیاورد٬ نه موسی و نه طور
این دل ماست کزین گونه هزاران دیدست
**********
تا چند کنی قصّه ی اسکندر و دارا
ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد
**********
توان به عمر٬ شبی هم به بینوائی ساخت
اگر چه در خور جاه تو نیست منزل من
**********
تیره روزان جهان را به چراغی دریاب
که پس از مرگ٬ تو را شمع مزاری باشند
**********
ترسیدن ما٬ چونکه هم از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلائیم
**********
تا هستم ای رفیق٬ ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آئی که نیستم
**********
تو که احوال دل سوختگان میدانی
مکن انکار کسی کز غم این کار بسوخت
**********
تا توانی نَفَسی بی می و معشوق مباش
که تو را حاصل عمر از دو جهان اینقَدَر است
**********
تا صاحب فرزند نگردی نتوان یافت
در عالم ایجاد٬ مقام پدری را
**********
ترسيدن هر که هست٬ از چشم بد است
بيچاره من از چشم نکو مي ترسم
**********
تو اي کبوتر بام حرم چه ميداني؟
طپيدن دل مرغان رشته بر پا را
**********
تا دلي آتش نگيرد٬ حرف جانسوزي نگويد
حال ما خواهي اگر؟ از گفته ي ما جستجو کن
**********
تو کز سوز محبت بي نصيبي٬ چاره ي خود کن
که من پروانه ام٬ خود را به جائي مي توانم زد
**********
تا غير گل نچيند از آن رو٬ نقاب پوش
روئي که بي نقاب بود٬ باغ بي در است
**********
ترسم اگر حکايت غمهاي خود کنم
غمگين شوي از اين غم و آن هم غمي دگر
**********
تا به دنيا بُوَد از عشق و جواني سخني
همه جا٬ زمزمه از عشق نهان من و توست
**********
تا يار کرا خواهد و ميلش به که باشد؟
من ساکن ميخانه و زاهد به نماز است
**********
تخم ديگر به کف آريم و بکاريم ز نو
کآنچه کشتيم ز خجلت نتوان کرد درو
**********
تو ز مال دگران دزدي و دزدَد ز تو دزد
محتسب را همه دانند که در بازار است
**********
ترا که تاب بلا نيست٬ گرد عشق مگرد
به دجله پا ننهد٬ هرکه او شناور نيست
**********
تنم بريزد و خاکم به باد داده شود
هنوز مهر تو باشد در استخوان٬ اي دوست
**********
تخم اشکي که ز درد تو فشانديم به خاک
نخل آهي شد و از سينه ي صحرا برخاست
**********
تا آب ديده خون نشود٬ بر زمين مريز
در شيشه واگذار٬ مي نارسيده را
**********
تغافل عاشق بي تاب را، بي تاب تر سازد
بفرياد آورد خاموشي يوسف، زليخا را
**********
تهمت ديوانگي بيخود به مجنون بسته اند
جز نشان پاي ما، در کوچه ي زنجير نيست
**********
تاريک طينتان همه در ناز و نعمتند
اي روشنيّ عقل، تو ما را بلا شدي
**********
تا مژه بستيم، قيامت رسيد
مرگ چه خواب سبکي بوده است
**********
ترسم آن سيمين بدن باشد در آغوش رقيب
ديده ام تقويم را، امشب قمر در عقرب است
**********
تا کي ز انتظار تو هر دم ز اضطراب
آيم برون ز خانه و در کوچه بنگرم؟
**********
تو در آيينه نظر داري و زين بي خبري
که بديدار تو آيينه نظرها دارد
**********
تو هم در آينه حيران حسن خويشتني
زمانه ايست که هر کس به خود گرفتار است
**********
تا در آيينه تماشاي جمالت نکني
کي شوي باخبر از حالت حيراني چند؟
**********
تنها نه هر دو ديده ي من، محو روي توست
سوي توأم ز هر سر مژگان اشارتيست
**********
تا دوست در کنار نباشد به کام دل
از هيچ نعمتي، نتواني که برخوري
**********
تو سفر رفتي و خوبان همه گيسو کندند
در فراق تو عجب سلسله ها بر هم خورد
**********
تندي خو، پاسبان اهل دولت مي شود
ضبط گلشن مي کند خار سر ديوارها
**********
تنديّ مزاج تو، به حدّي ست که هرگز
حرفي به تو از روي نصيحت نتوان گفت
**********
ترک هوا، دليل به مقصد رسيدن است
بگذر ز آرزوي دل و کامياب باش
**********
تا نکني جاي قدم استوار
پاي منه در طلب هيچ کار