**********

حضور عشق اگر در نماز شرط شدست
عبادت همه روی زمین قضا دارد

********** 

حال دنیا را چو پرسیدم من از فرزانه ای
گفت: یا خوابیست٬ یا وهمیست٬ یا افسانه ای

********** 

حالت سوخته را٬ سوخته دل داند و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست

********** 

حسرتی گر به دلم هست٬ همان دوری توست
من پرستوی خزان دیده ی خاموش توأم

********** 

حلّ هر نکته که بر پیر خرد مشکل بود
آزمودیم٬ به یک جرعه ی می حاصل بود

********** 

حیف فرهاد٬ که با اینهمه شیرین کاری
شد به خواب عدم از تلخی افسانه ی خویش

********** 

حدیث عشق٬ که مطرب به ناله ی نی گفت
شنید ساقی و مدهوش گشت و ساغر ریخت

********** 

حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر
به سر نکوفته باشد٬ در سرائی را

********** 

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت

**********

حالی درون پرده بسی فتنه می رود
تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند

**********

حکایتها که با وی از دل بیتاب می کردم
اگر با سنگ می گفتم٬ دلش را آب می کردم

**********

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

**********

حذر ز غنچه لبان کن٬ که خار بی تقصیر
ز همنشینی گلهای بی وفا سوزد

**********

حدیث عشق به پایان نمیرسد هرگز
از این مقوله بسی با تو من سخن دارم

**********

حریص را نکند نعمت دو عالم سیر
همیشه آتش سوزنده اشتها دارد

**********

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست:
خام بُدم٬ پخته شدم٬ سوختم

**********

حاجتی نیست که شرح غم دل عرضه کنم
شاهد سوزش دل٬ زردی رخسار من است

**********

حاضرتر از تو هیچکسی را ندیده ام
ای غائب از دو دیده٬ مقابل نشسته ای

**********

حجاب چهره ی جان میشود غبار تنم
خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم

**********

حرف دشمن مشنو٬ تیغ مکش٬ دوست مکُش
چور از حد مبر امروز ٬ که فردائی هست

**********

حدیث دوست نگویم٬ مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد

********** 

حدیث عشق نگردد کهن٬ که سال به سال
بهار حُسن تو گلهای تازه تر دارد

**********

حسرتی گر به دلم هست٬ همان دوری توست
من پرستوی خزان دیده ی خاموش توأم

********** 

حیف باشد بر چنان تن پیرُهَن
ظلم باشد بر چنین صورت نقاب

********** 

حذر کنید ز باران دیده ی سعدی
که قطره سیل شود٬ چون به یکدگر پیوست

**********

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

**********

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آئینه ی اوهام افتاد

**********

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان٬ همه لطف است و کرامت

**********

حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتی ست که از روزگار هجران گفت

**********

حدیث حسن تو هر جا که در میان آمد
ز ذوق٬ هر که دلی داشت٬ در میان انداخت

**********

حدیث زلف و رخ دلکش تو خواهد بود
که بر صحیفه ی لیل و نهار خواهد ماند

**********